تبليغاتX
وجیزه‌های یک تنـ ــها یــــی


وجیزه‌های یک تنـ ــها یــــی


    اوایل فیلم شب آخر* یه جایی کایرا نایتلی و شوهرش برجک‌های هم‌دیگه رو میارن پایین و روی کاغذ یه دعوای روتینِ زن و شوهری رو بازی می‌کنن. چیزی که این‌جا با عقل جور در نمیاد جنس دعوای این دو تا با هم هست. البته گیر منطقیش تو اینه که فقط سه سال از ازدواج‌شون می‌گذره. سکانس معرکه‌ای که می‌گم جایی هست که نایتلی میاد و وسط دعوا ـ اون هم جر و بحث در خصوص این‌که اصلا شاکله‌ی این ازدواج درست بوده یا نه ـ به شوهرش کمک می‌کنه که «با هم» جای پریز رو واسه شارژ کردن موبایل پیدا کنن. البته‌ی نمونه‌ی معرکه‌تر این وضعیت رو نمی‌دونم توی کتابی خوندم یا توی فیلمی دیدم، اما این‌طور بود که زن وسط جر و بحث و دعوا داشت با محبت شلوار پاره‌ی شوهره رو رو تن شوهر می‌دوخت. 

    حالا چی چیه اون صحنه با عقل جور در نمیاد؟ دعواهای زن و شوهری این‌طوری که طرفین دارن فجیع‌ترین انتقادها رو به آروم‌ترین و جذاب‌ترین شکل ممکن به هم وارد می‌کنن توی بهترین حالتش (یعنی اگه نخوایم بگیم که بعیده زن و شوهری این‌طور باشن)، حداقل توی سال‌های اول زندگی مشترک بعیده دیده بشه. این‌جور دعواها مال زن و شوهرایی هست که ازدواج‌شون رو کاملا تونستن هضم کنن. یعنی توی دعوا مخاطب‌شون نه شریک زندگی‌شون و بلکه کلیتی به اسم زندگی مشترک‌شون هست که خود طرف هم جزئی از اون به حساب میاد. یه جورهایی معرکه‌اس این دعواها. یه جورهایی دیوونه‌کننده‌س این دعواها. طرفین می‌دونن که با هم نمی‌جنگن، می‌دونن که «با هم» و واسه‌ی هم می‌‌جنگن و واسه خاطر همین قواعد جنگ رو رعایت می‌کنن. 

    خلاصه این‌که یه دعوای خوش‌منظره‌ی زن و شوهری رو توی این فیلم دید زدم. حتی به قیمت این‌که بازیگر نقش شوهر، سم وارینگتون، توی بازی کردنِ نقش‌های احساسی گوی گند زدن رو از بن افلک ربوده باشه. 


* لینک فیلم . راستی تا یادم نرفته کارگردانش یه خانومه ایرانیه.

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 21:2 توسط امیر رضوان‌| |


    گویا که ده سالم بود که مادرم رو از دست دادم. بودن در این وضعیت با همه‌ی مرارت‌هاش حداقل فضایی ایجاد کرد که بتونم روی یکی از نزدیک‌ترین رابطه‌های انسانی از دورترین فاصله نگاه کنم. البته شاید همه‌ی این‌ها از عقده و حسرت بی‌مادری بوده باشه؛ اما به هر حال سال‌هاست که برداشت دراماتیکی از این قضیه ندارم. مصداق ضرب‌المثل توی تجاوز ناگزیر لذتت رو ببر.

    هنوز که هنوزه برام جای سوال هست که آیا رابطه‌ی مادر و فرزندی یه رابطه‌ی صرفا غریزی هست و یا یه رابطه‌ی صرفا انسانی. جواب دم‌دستی این سوال همون نسبی کردن قضیه هست. اما نگاه بی‌رحمانه به قضیه احساس مادرانه رو به یه رابطه‌ی غریزیِ صرف بیشتر نزدیک می‌کنه. توی همه‌ی موجوداتِ زنده گویا رابطه‌ی مادر و فرزند حالا کم یا زیاد به نوعی وجود داره. توی مستندهای حیات وحش کم مادرهایی ندیدیم که بخوان به آب و آتیش بزنن تا بچه‌شون رو از چنگ حیوونای درنده بقاپن. حالا چه چیز بشر می‌تونه این رابطه رو خاص‌تر کنه؟ یعنی آیا به صرف «خوراکی دیدن» و یا «همبرگر دیدن» بچه و «می‌خورمت می‌خورمت» گفتن، رابطه‌ی مادر و فرزندی تبدیل به یه رابطه‌ی فرازمینی میشه؟ اگه نخواییم بیشتر روی اعصاب ملت «سلطان غم مادرپرست» راه بریم و کمی نرم‌تر به قضیه نگاه کنیم حداقل میشه این‌طور گفت که مادر بودن ـ و طبیعتا پدر بودن ـ توی ماها بیشتر غریزی هست تا انسانی. یعنی مادرهای ما بیشتر غریزتا مادر هستن تا این‌که بخوان مادر بودن رو به شکل انسانی «یاد» بگیرن. البته طبیعتا منظورم یاد گرفتن نحوه‌ی تعویض پوشک و رفتن به کلاس‌های بچه‌داری و مشاوره با مشاور کودک در مورد راه‌های مقابله با لج‌بازی بچه نیست. منظورم همون چیزی هست که اسم کتاب گوستاو فلوبر ـ با وجود بی‌ربط بودن خود کتاب به قضیه ـ به بهترین شکل تعبیرش می‌کنه؛ تربیت احساسات. (دمِ بی‌بازدمِ مرحوم سحابی گرم که اسم کتاب رو این‌جوری ترجمه کرده. وگرنه اسم اصلی کتاب دقیقا نقض غرض می‌شد.)  

    بنابراین برای من یکی، رابطه‌ی انسانی بین دو انسان بیشتر از رابطه‌ی مادر و فرزندی جذاب‌تر هست. یعنی اگه قرار به دست و هورا کشیدن باشه، واسه کسی که جون یه نفر غریبه رو نجات میده بیشتر کل و هورا می‌کشم تا مادری که بچه‌اش رو نجات بده.

    البته باز هم میگم. شاید همه‌ی اینا بهونه‌ای باشه واسه عقده‌گشایی. البته باز هم میشه گفت مگه اندیشه‌ورزی بشر جز عقده‌گشایی هدف دیگه‌ای داشته؟ و به همین ترتیب میشه چرندبافی‌ها رو تفت داد و تفت داد و تفت داد...

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:34 توسط امیر رضوان‌| |


    اگه واقعا خیال می‌کنیم که جواد خیابانی تنها کسی هست که سوتی میده، خوب شاید تا حالا چوب لای چرخ جهانی که من می‌شناسم برتراند راسل نذاشتیم. راسل اول مصاحبه یه جایی میگه اگر شما درباره‌ی موضوعی اظهار اطمینان کنید، بدون شک در اشتباهید؛ زیرا هیچ چیز در خور یقین نیست. انسان همیشه باید در افکار و اعتقادات خود گوشه‌ای هم برای شک باقی بگذارد. 

    بعد ده صفحه‌ی بعد در جواب به سوال آیا تصور می‌کنید پس از این‌که مردیم در ظلمت خاموشی محو می‌شویم؟ جواب میده بدون هیچ شکی، چرا این‌طور نباشد؟ من می‌دانم که بدن انسان تجزیه می‌شود و هیچ‌گونه دلیلی نمی‌یابم که با اتکا بر آن بتوانم فرض کنم روح -پس از تجزیه‌ی جسم- بتواند به زندگی خود ادامه دهد.  

    قصه قصه‌ی دم خروس و قسم حضرت ابوالفضل هست.

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 12:58 توسط امیر رضوان‌| |


    نشد. خاک کتاب‌فروشی‌های تهران رو الک کردم تا یه نسخه از نوشتن، همین و تمام  دوراس رو پیدا کنم. نشد که نشد. الان یه نسخه‌ی امانتی زیر دستمه. گویا که باید به فکر کپی باشم. چی شد که این رو گفتم؟ امروز عصر داشتم تو کتاب-دست‌-دوم-فروشی می‌گشتم. ناغافل یه نسخه از فیلم‌نامه‌ی هیروشیما، عشق من گیرم اومد. 
    
    پ.ن: یکی از بهترین اتفاقا اینه که یه کتاب‌خونه‌ی عمومی تصمیم بگیره کتاب‌هاش رو وجین کنه و اون‌هایی رو که نمی‌خواد بفروشه. این جوری میشه که انگشت حیرت به دهن کنی که این کتاب‌ها چطور سر از این‌جا درآورده؟  
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 22:10 توسط امیر رضوان‌| |


    اعجالتا بیمار خنده‌های توام. بیشتر بخند.


نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 0:16 توسط امیر رضوان‌| |


    یکم. بته . [ ب ُت ْ ت َ / ت ِ ] (اِ) بوته . گیاه کوتاه بالا. درخت کوتاه . هرگیاه که ساق محکم ایستاده ندارد. نباتی میان درختک و گیاه . درختچه . هر گیاه که تنه و ساقه ٔ شخ و سطبر و راست ندارد.درختچه با شاخهای بسیار نزدیک به زمین . || نبات بی ساق : بته ٔ خیار، بته ٔ هندوانه ، بته ٔ کدو. || گون : در چهارشنبه سوری بته می سوزانند.

- امثال :
ما که از زیر بته در نیامده ایم ؛ یعنی دارای اصل و نسب هستیم .

                                                                      ــــــــــــــــــ لغت‌نامه‌ی ده‌خدا، مدخل بته

     دوم. به هر ترتیبی هست به ما ثابت شده که غیر از مستراحِ مارسل دوشان، هیچ اثر ماندگاری از زیر بته به عمل نیامده. اگه به استقرا اعتقاد داشته باشیم، شصت صفحه‌ی اول خودزندگی‌نامه‌ی «رومن به روایت پولانسکی» می‌تونه راه رو برای اثبات گزاره‌ی بالا باز کنه. خالق «پیانیست» برای خودش سلطان غمی بوده که نپرس.

     سوم. اون‌وقت‌ها که تیزهوشان [؟] می‌رفتیم، هنوز این مدرسه دو تا نشده بود. هر روز یه چیزی بین دو سه ساعت تو راه تلف می‌شد. به خاطر کتاب و مجله خریدن، پدرم پوتوجیبی‌هام رو قطع می‌کرد و من مجبور می‌شدم  بیشتر راه رو پیاده برم تا پولش جمع شه و بشه خاکی به سر ریخت. الان تو همون مسیر مدرسه -یه خورده بالاتر از اون‌جا که یه دختر خوشگل می‌ایستاد تا سرویسش بیاد و من هر روز صبح دیدش بزنم و حالا گاهی فکر می‌کنم که چرا این‌قدر خر بودم که هیچ‌وقت جلو نرفتم ـ یه جای دنج پیدا کردم. یه قهوه‌خونه‌ی کوچیک تو طبقه‌ی دوم ساختمونی که زیرش باتری‌سازیه. پله‌ها رو که بالا میری خیال می‌کنی داری از پله‌های خونه‌های شهر نو بالا میری. میری بالا و می‌رسی به یه در چوبی که چفت و بست نداره و تنها دلیل بسته شدنش ورم کردنشه. نظام این قهوه‌خونه اینه که وقتی میای تو به همه سلام میدی و با همه احوال‌پرسی می‌کنی و می‌شینی تا قلیون و چای‌های زعفرونی پشت-به-پشتت برسن. فضاش صمیمی‌تر از قهوه‌خونه‌های تهرانه. میشه نشست اون‌جا و همین صفحه‌های اولیه‌ی «رومن به روایت پولانسکی» رو خوند و تنها  و تنها نگران این بود که دودی که از دهنت در میاد جلوی چشمات رو می‌گیره. به هر حال میشه نشست پشت به پنجره.  
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 19:59 توسط امیر رضوان‌| |


    حالا که خوب فکر می‌کنم (البته طبیعیه که به خاطر آوردن فکر کردن نیست، همین‌جوری تعارف زدم به خودم) می‌بینم اولین بار نانسی رو دوس داشتم. اولین بار عاشق نانسی شدم. هشت ساله بودم؛ گویا. نانسی رمان الیور تویست. شب‌ها خواب می‌دیدم که رفتم و اون رو از دست بیل و فاگین کثافت نجات دادم و مردش شدم. کابوس‌های بچه‌گانه‌ی من پر بود از فاگین؛ پر از ترس. اما با هر پدر کشته‌گی‌ای بود نانسی رو می‌کشیدم بیرون و می‌دزدیدمش. نانسی‌ایم رو می‌دزدیدم. نانسی خودم. نانسی خودِ خودم. 

     حالا سال‌ها است خواب نمی‌بینم (و یا به اصرار و تاکید با انگشتِ اشاره‌ی سیخ علم روان‌شناسی سال‌هاست که با بیدار شدن خواب‌هام فراموش می‌شن؛ فرق داره این دو تا؟ [آدمک متفکر در حالی که در حال لزگی رفتن است]) و دلم لک زده واسه یکی از همون خواب‌های آب‌گوشتی/فردینی دوره‌ی جاهلی.

بله.  

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 0:5 توسط امیر رضوان‌| |


    وقتی داریم راه‌مون رو جدا می‌کنیم برگردی بگی: «مواظب خودت باش، من رفتم.» منم برگردم بگم: «یعنی اگه مواظب خودم نباشم برمی‌گردی؟» بعد دو تامون هم به آخرین شوخی‌مون بخندیم و راه‌مون رو از هم کج کنیم. 

    یه هم‌چین پایان دراماتیکی ارزش این رو نداره که حاضر بشی یکی رو دوس داشته باشی؟ خوب جاهل‌بازی بسه. نه ارزشش رو نداره. 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 1:27 توسط امیر رضوان‌| |


    در تمام طول زندگیم فقط و فقط از شنیدن حرف‌های خاله‌زنکی یک نفر خسته نشدم و اون هم کسی نیست جز خواهرم؛ اون هم به چند دلیل. اول این‌که روایت‌های دسته اولی داره از فضاهای زنونه. دوم این‌که نیازی به اظهارنظر من نمی‌بینه و به طور خودکار فقط کافیه بگم «چه خبر؟» تا سیر تا پیاز سرتیترها رو با اهم و حاشیه‌ها بریزه رو داریه. سوم این‌که این حرفای خاله‌زنکی رو به همه کس نمی‌گه و فقط من و شوهرخواهرم از اون‌ها خبر داریم. (تو دنیای مردونه اگه حرف به دو نفر زده شده باشه یعنی پخش شده، اما تو دنیای زنونه دو نفر یعنی خیلی ویژه‌ای). چهارم این‌که چون خیلی تلاش می‌کنه از رفتارهای خاله‌زنکی فرار کنه، خاله‌زنک‌بازی‌های خودش رو پیش ما جز شیطنت‌هاش می‌دونه و به همین علت واقعا از کاری که می‌کنه و از اون لحظه‌ای که توشه لذت می‌بره.

    به هر حال می‌خواستم بگم که با توجه به حرفایی که خواهرم از محافل و مشکلات زناشویی خانوادگی برام میاره، متاسفانه و با کمال معذرت حالم از اغلب زن‌ها و دخترهایی که دور و برم هستن به هم می‌خوره. البته این مساله‌ی مهمی نیست. تنها دلیل نوشته شدن این متن هم، منطق وبلاگ هست که اقتضا داره که تا حد امکان صادقانه نوشته بشه و من هم در این حالت تهوع صادق هستم. (چیزی که گفتم مثل همه‌ی حرف‌های صادقانه‌ی دیگه نه مفهوم مخالف داره و نه روی دیگه‌ی سکه؛ یعنی طبیعتا دلالت نمی‌کنه بر این‌که خیلی از مردها حال به هم زن نباشن، خود من هم بین‌شون). جالب اینه که این حالت تهوع رو حتی بین خود زن‌ها و دخترها هم نسبت به خودشون دیدم؛ مساله‌ای که باعث میشه حتی در انتخاب دوست‌های اجتماعی‌شون اولویت قایل بشن. (دوست اجتماعی هم از اون ترکیب‌های مسخره‌ی تف‌شده به صورت جامعه‌ی چل‌تیکه‌ی ماست). خوب داشتم چی می‌گفتم؟ چیز... آهان داشتم از قی کردن می‌گفتم. خواهرم اون وسط مسط‌ها یه چیز قشنگی گفت. شاید قبلا هم شنیده بودم. اما ان‌قدر شیرفهم نشده بودم. گفت دنبال کسی باش که تو بعضی از موضوعات از خودش خجالت بکشه و بعضی از چیزها رو واسه خودش عار بدونه. البته همه‌ی این‌ها تو مغز من جمع شد تو یه اصطلاح معرکه‌ی جمال‌زاده‌ای؛ پاچه‌پاره‌گی. یعنی زن باهوشی که پاچه‌پاره نباشه وجود نداره یا محیط اطراف من فلزخرابه؟ 

    اینم از بساط ما.

نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 3:7 توسط امیر رضوان‌| |


    الف. پایان‌نامه دفاع شد.

    ب. اسباب‌کشی به ارومیه انجام شد. 

    ج. با «کا» زندگی شد.

    د. دکورهای دید و بازدید عید صورت گرفت. 

    ه. زندگی به روزهای آرام برگشت.

نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 19:12 توسط امیر رضوان‌| |


Design By : Night Skin